ناصر تقوایی؛ تعبیر رؤیای «صدای متحد» در جای‌جای ایران

به گزارش آژانس خبری سینمادرام، سورنا عباسی منتقد سینما طی یادداشتی اختصاصی نوشت: درگذشت ناصر تقوایی تنها فقدان یک کارگردان مؤلف نبود؛ بلکه پایان فیزیکی نگاهی بود که دهه‌ها پیش، امروزِ ما را در خشت‌خام دیده بود. فقط خروج یک نام از فهرست زندگان نبود؛ بلکه به صدا درآمدن زنگِ پیروزی تفکری بود که دهه‌ها در انزوا، بذر «آگاهی» را در شوره زارِ ممنوعیت کاشت. تقوایی که تمام عمر بر آگاهی جمعی پای فشرد و معتقد بود «یک دست صدا ندارد»، اکنون ثمره سال‌ها کنشگری و فریادهای نجیبانه او، در اتحاد بی‌سابقه مردم در اعتراضات اخیر تجلی یافته است و صدای اعتراض از گوشه و کنار این سرزمین، همچون سلسله اعصابی به‌هم‌پیوسته، درد مشترک ایران را پژواک می دهد.

تقوایی زمانی که در سال ۱۹۷۲ (۱۳۵۱) فیلم کوتاه «رهایی» را برای کانون پرورش فکری ساخت، بذر مفهوم آزادی را در ذهن نسل‌ها کاشت. او معتقد بود ایجاد آگاهی در ذهن کودکان، نخستین گام به سوی «جامعه‌ای آگاه» است. امروز اگر صدای اعتراض نسل جوان در جای‌جای ایران به گوش می‌رسد، همان آگاهیِ نهادینه‌شده‌ای است که تقوایی برایش از سینما به عنوان سنگر استفاده کرد. او می‌دانست که اعتراض، نه یک جرقه آنی، که محصول یک درک عمیق از حقوق انسانی است.

او با هوشمندی بی‌نظیری در سریال «دایی‌جان ناپلئون»، نماد استبداد و پدرسالاریِ متوهم را به تصویر کشید. حکمی که او صادر کرد، امروز در خیابان‌ها تکرار می‌شود: قدرت‌های پوشالی که بر پایه توهمِ دشمن‌تراشی بنا شده‌اند، در برابر اراده متحد مردم فرو می‌پاشند. تقوایی ثابت کرد که اگر یک خانواده (ملت) از زیر سایه استبداد فردی که «همه جهان را دشمن خود می‌بیند» خارج شود، می‌تواند سرنوشت خود را تغییر دهد.

فیلم «ای ایران» (۱۹۸۹) بیانیه صریح او بود؛ جایی که نشان داد ایران فراتر از هر حاکمیت و ایدئولوژی، متعلق به مردمی است که در برابر ظلم متحد می‌شوند. او همواره منتقد ساختارهایی بود که سعی داشتند «کنترل مفهومی» بر هنرمند و شهروند داشته باشند. استعفای دسته‌جمعی او و هم‌قطارانش از سندیکای هنرمندان در سال ۱۹۷۳، اولین مشقِ «اتحاد» برای رسیدن به یک هدف مشترک بود؛ همان الگویی که امروز مردم ایران در همبستگی خود به کار بسته‌اند.

ناصر تقوایی نه تنها در آثارش، بلکه در میدان عمل نیز کنار مردم ایستاد. او که در سال ۲۰۲۳ (دی ماه ۱۴۰۱) با امضای بیانیه‌ای خواهان توقف اعدام معترضان جنبش «زن، زندگی، آزادی» شده بود، همواره بر قدرت زنان تاکید داشت و معتقد بود زنان باید برای بیان جهان‌بینی خود سریع‌تر اقدام کنند.

تقوایی در کتاب «تابستان همان‌سال» (۱۹۶۹) کارگران عاصی و بی‌ثباتی را به تصویر کشید که «چیزی برای از دست دادن نداشتند». این روایت، امروز به واقعیتی فراگیر بدل شده است. از جنبش مهسا تا تمام داغ‌های فروخورده‌ای که از سال ۱۹۷۹ (۱۳۵۷) تاکنون فرصت شیون نیافته‌اند، همگی در یک نقطه به هم پیوسته‌اند.

تاریخ معاصر ایران شاهد حذف فیزیکی و معنوی بزرگانی بود که هر کدام سنگی بر بنای آگاهی امروز گذاشتند، وقتی کیومرث پوراحمد، پیشگام مبارزه با اعدام، به آن شکل فجیع جان سپرد، کسی گمان نمی‌برد که مسیر او جهانی شده و چرخه اعدام را برای حاکمیت تا این اندازه پرهزینه کند.

وقتی داریوش مهرجویی و وحیده محمدی‌فر سلاخی شدند، یا عباس کیارستمی و بکتاش آبتین به مرگ‌های خاموش کشانده شدند، نهال آزادی را با خون خود آبیاری می کردند.

امروز هر دوربین گوشی موبایلی که در خیابان واقعه‌ای را ثبت می‌کند، امتداد نگاهِ کیارستمی است؛ هر درامی که وجدان جامعه را هدف می‌گیرد، از عمق آثار مهرجویی می‌آید و هر روایتِ معترضی، قدرت قلم نویسندگان به خون غلتیده ای است که برای آزادی، واژه‌آرایی کردند.

امروز، اگرچه تقوایی دیگر در میان ما نیست، اما آرزوی دیرینه‌اش به واقعیت پیوسته است. او که می‌گفت تجمع کردن و معترض بودن در جو ایران دشوار است، حالا شاهد نسلی است که ترس را پشت سر گذاشته. اعتراضات امروز مردم ایران، امضای ماندگار ناصر تقوایی بر پایِ تاریخ است؛ مردی که یاد داد برای شنیده شدن، باید «ما» بود، چرا که او به درستی می‌دانست تک‌صداها را باد می‌برد، اما فریاد متحد، تاریخ را می‌سازد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا